نه آسمان و زمين بود و نه وجودش نيز
به افتضاح ترين حالتي که مي دانست
سکوت شد دو سه جا مصرع سرودش نيز
نه بي تفاوت و نه با تفاوت و نه ميان
گذشته هاي پر از شور خود ورق مي زد
شکست پشت زمان را ز بس که بيهوده
در گذشته ي بگذشته تق و تق مي زد
نوشت خاطره هايش ميانه ي دفتر
گذشت ساعتي و در سکوت مي جوشيد
و گاه بين صدايش شکفته مي شد شعر
شکست کوزه ي الهام و باز مي کوشيد
نگاه بي رمق آفتاب را پوشاند
ميان پرده ي سنگين و بي تلاطم سرد
سرش ميان دو دستش گرفت و باز نشست
کنار صندلي چرخ دار چرمي زرد
سکوت ارثيه اي بود از پدر مانده
و شعر ارثيه ي مادرش که مرحومه است
نشاند ارثيه هايش کنار هم و سپس
نوشت :" در نظرم زندگيم مختومه است !"
۲۴/شهريور/۱۳۸۸
